دیوانگی یا سارا؟
ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٢/٦/۱٢ 

یا حق

اووووه! یک ماه دیگر ننویسم، درست دو سال می شود که دستی به سر و روی این اتاقچه نکشیده ام! 

دو سال عجیب و به ظاهر آرام گذشته است.

در واقع 7-8 سال عجیب و به ظاهر آرام از روزگار من گذشته است. روزگار من با سرعت سپری می شود و من در نقطه ی قبلی ایستاده ام. بچه های کوچک بزرگ شده اند آن قدر که دانشگاه می روند! همان ها که وقتی من باهاشان بازی می کردم همین قدر بودم که الان هستم. سال هاست از ازدواج دوست هایم می گذرد* و همه اشان صاحب یکی دو تا (و بعضا دیده شده سه تا!!! :دی) بچه دارند و من هنوز همان دانشجوی سال سوم چهارم دانشگاه هستم. دوست های فرنگی شده ام هم حتی برگشته اند و یک جایی مشغول درس دادن هستند. تغییراتم را نه خودم حس می کنم و نه دیگران. سن و سالم انگار ثابت مانده است. زمان از روی من عبور می کند. حالا هم چیزی عوض نشده بعد از دو سال ننوشتن من. بنابراین می شود تا دو سال دیگر (اگر حضرت ملک الموت رخصت دهد) چیزی ننویسم.

راستش اصلا نمی دانم چیزی برای نوشتن هست؟ درماندگی میان زندگی دیوانه وار و زندگی بی رحم سارا وار «اگر می خواهی زندگی ات را به فنا بدهی حتما به احساساتت عمل کن و این راه را ادامه بده» نوشتن دارد؟ 

زندگی دیوانه وار گزینه جدید نیم ساعت پیشم است. بعد از مدت ها خواندن یگانه هوای جنون را زنده کرد. این دختر دیوانه ی دیوانه ی دیوانه! اما انصاف نیست در حالی که دیوانه وار دارم سعی می کنم زندگی بی رحمانه ی سارا وارم را سر و سامان بدهم، یک گزینه جنون آمیز به تنها گزینه ام اضافه شود.

دلم شهداد می خواهد. نه! نه! آن جا دیوانگی ام زنده می شود. دلم مهمانی می خواهد. نه! نه! عروسی سمانه. که همه وسط باشند و در شرف خود کشی! و آن طرف دو نفر برای این که راحت باشند کفش های پاشنه بلندشان را هم درآورده اند و این طرف هم این دو تا که خسته می شوند همین کار را بکنند! و ما از سرخوشی مردم، از شدت خنده کبود شده باشیم. 

یک سالی است عجیب! عجیب! عجیب! در 15-16 سال پیشم!

 

 

*: با فاطمه حرف می زدیم یادم آمد 7-8 سالی است ازدواج کرده اند! نه 3-4 سال که من در توهمش بودم!!

 


کلمات کلیدی: جنون ، سارا ، سکون ، ساااااااال
 
عجب داری است این مکافاتکده
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٧/۱٥ 

راضیم از فراگردهای خدا! دلیلی ندارد جز بزنی و بخواهی بشود و سرت را بکوبی به صخره سنگی که رحمت کند و او با خاک یکسانت نکند وقتی حق الناسی عظیم بر گردنت آمده همان چند ساعت پیش!!

راضیم ازش!!!


کلمات کلیدی: حق الناس ، دار مکافات ، رحمت
 
وقساوت قلب همین است دیگر
ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٧/٤ 

 

نوشتن آدم را قسی القلب می کند.

زنی بود با یک بچه دو ساله و یک نوزاد 8 ماهه. از تمام اجزائش بار آویزان بود. آمد توی نمازخانه ترمینال. مسافران کربلا هم بودند. پرسیدند چرا تنها؟ گفت شوهرم بچه ام را فروخته آمده ام اینجا پیدایش کنم...

داشتم فکر می کردم اگر جلال بود چه داستانی می ساخت!!


کلمات کلیدی: عنصر ذکور ، جلال ، رقت ، بچه فروشی
 
تفکیک جنسیتی دانشگاه ها
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/۱٥ 

 

یا ما هیچ چیز نمی فهمیم یا آنها!

انگار که نوک ناخن کسی را که همه بدنش سوخته فوت کنی که درمان شود!


کلمات کلیدی: تفکیک جنیستی
 
 
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٤ 

 

روزها روی دور تندند. ای کاش 70 سال، پاوز کند.


کلمات کلیدی: سیلاب
 
ر ف ق
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٦/٧ 

 

چرا فکر کرده ام رفقای قدیمی ممکن است هنوز به اینجا سر بزنند؟!

 

پ.ن: یک روز مانده به انتهای ماه مبارک و حال ما همان است که یک روز مانده به پایان ماه جمادی الثانی یا شوال یا هر ماه بی ربط دیگری بود!


کلمات کلیدی:
 
روزی ...
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/٢ 

 

روزی د بین کاغذهایش غرق خواهد شد و ب بین آچار وکتری‌هایش و ف بین اسنادش.

 

 


کلمات کلیدی: استغراق ، اغراق ، غر ، غرق
 
حرفی برای حرف
ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٢۳ 

 

قرار بر این بود زود به زود بالا بیاید اینجا!!! اما نه اوضاع مساعدی هست نه حسی و حالی و نه حرفی برای بالا آمدن.

این هم فقط برای این است که چیزی باشد.

پ.ن: ماه رمضانمان، سرجایش نیست. هنوز مبارک نشده ایم ما.


کلمات کلیدی: